پیوندهای روزانه


آرشیو موضوعی


برچسب‌ها


نویسندگان


پیوندها







Powered By
www.noorang.com



 این شعر از من نیست از روشنای منه :

کجای این بارانی بانو؟
من که زیر بارون رویایت را بغل کردم که خیس نشوی
خدا به جای تمام نداشته هایم تو را داده به من
و من میانه ی این پیری زود رس
میانه ی این همه غم ناروا
یادت آرامم میکند
دارم شبیه تو میشوم انگار
صبوریم کم شده اما قوی تر شده ام
دشمنانم بزرگ تر شده اند
و خودم به ندیدن آنها عادت کرده ام
بانو میبینی با همه ی اتفاقات میخندم
و
امیدوارم به نگاه تو
مگر میشود دست مرا رها کنی؟
حتی رویایت هم برای نجاتم کافیست
لبخند بزن
که اشهد ان یاد تو آرامش است
و
اشهد ان بی تو حرام
حالا روزهای آینده خوب باشد یا بد
فرقی نمیکند
من اختیار خودم را تسلیم عشق کرده ام ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1391ساعت 20:24 توسط مریم بانو |


روشنای من ؛

در این فصـــــــل داغ ..

زیر پتو میروم ؛

یاد نگـــــــــــاه سردت باز کولاک به پا کرده است ...

 

 


برچسب‌ها: تب نگاهت
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1391ساعت 23:33 توسط مریم بانو |


دل میگیره این شبا

خداحافظی با خدا !

فکر کن هر دری بسته بشه بشه اما درای آسمون....!

وای ... وای ...

های .. های ...

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1391ساعت 22:58 توسط مریم بانو |


نیمکت ها در این شهر زیاد اســـت ...

محبت برای نشستن در کنارهم ها کم است ....

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1391ساعت 21:42 توسط مریم بانو |


گفته بودی ســــــردم ...

آره قندیل بستـــــــم ...

 گرمای نگاتو دادی...

اشکامــــو تحویل دادم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391ساعت 17:4 توسط مریم بانو |


 

باران جان ؛

شده ام مثل تو...

برای اشک ریختنم دعا میکنند ....!

 

 

 

 

 

 

 


برچسب‌ها: باران نامه
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 15:27 توسط مریم بانو |


امشب پدر بزرگم گفت :

دستت رو زیر چانه ات نذار قدیمیا گفتن غم میاره !!

لبخندی زدم و نگاهش را با نگاهم بوسه زدم...

در دلم گفتمِ ؛

این روزها بگو چه چیزی غم نمی آورد ...

خوشبحال قدیمیها که فقط با دست زیر چانه گذاشتن غم برایشان می آمد (!)

 

 

 


برچسب‌ها: غم, این روزها
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 1:2 توسط مریم بانو |


 

بخند روشنای من ...

بخند که خنده تو

روشنایی بر روشناییست ..

همان نور علـــــی نور خودمان!

در شعر شاعر دست میبرم و میگویم :

تا تو خندان میشوی بدر چهارده پدیدار میشود ...

ای به فدای خنده ات

پس حال من چه میشود؟؟!


برچسب‌ها: نور علی نور, خنده نور
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 23:20 توسط مریم بانو |


 

روشنای من ؛

نمی دانم تو دریا شدی یا من ساحل

که هر زمان نزدیکم میشوی چشمانم خیس میشوند...

یا

تو ساحل و من دریا که حتی ؛

طاقت ماندن رد پایی روی دلت را ندارم !

کدام ؟؟!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 21:2 توسط مریم بانو |


صبح به صبح پنجره سجاده ام را باز میکنم ..

اگر نیایی..

با اشک و دعــــا ..

گله ام از تو را ..

میسپارم به خدا !

چه تهدید کردم !

دم یاد تو ، این صبح هم گرم !

که به لبهای خم شده ام از سر بغض

عصایی داد به وسعت یک جمله :

اللهم صل علی محمد و آل  محمد ..

چه آســــــــان باختم باز!

و به توئه نیامده باز سلام کردم !

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391ساعت 23:33 توسط مریم بانو |


روشنای من ؛

امشب ما برای اولین بار کاملـــــــــــــــــــن شبیه هم شدیم ...

امشب حضرت معبود منو تو را باهم بخشید و با من آشتـــــــی کــــــــرد ...

ما امشب پاک شدیــــــــــم

پاکه پــــــــــــــــاک !

مثــــــــــــــل هـــــــم روشنای من ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391ساعت 3:49 توسط مریم بانو |


کودکان کوفه بی پدرند امشب ولی...

چه وصالیست وصال امشب بانو (س) با علی (ع) ...

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1391ساعت 1:16 توسط مریم بانو |


 

من تاریکم..

به عمق چاه در دل زمین !

و تو در عمق آسمان ماه من!

بین منو تو فاصله ای نیست

فاصله ما فقط به اندازه اشکی است پاک در دل این چاه ..

تصویر تو همیشه شفاف و زلال در دل من جا دارد ...

+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1391ساعت 21:16 توسط مریم بانو |


 

به تسبیحم چنگ میزنم و دخیل میبندم ؛

دانه هایش با بند بند وجودم یکی شده اند به یاد تو معبود ...

امشب به قدر و اندازه واقعی من نگاه نکن ...

رحم کن ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 17:1 توسط مریم بانو |


من که قدر نشناسی کرده ام همیشه....

های...

های..

که تو مولا اما در این سه شب به فکر قدرشناسی برای یکسال بندگانت هستی ...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 22:7 توسط مریم بانو |


روشنای من ؛

فقط صندلی ات را در خانه دست نخورده نگه نداشته ام ;

باور کن ..

همه ی این خانه خراب شده بی تو

دست زندگی به آن نخورده است !

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 17:20 توسط مریم بانو |


کودکی میخواهم ...

با تمام رنگاهایش..

مخصوصن رنگ سفید ...

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 16:51 توسط مریم بانو |


از دوریت به پوچی میرسم ..

به مستی میرسم ..

پیمانه وجودم لبریز از تو میشود ؛

وقتی یاد چشمانت را باده باده در جانم میریزی!

حرف هایم ، کلماتم در گیر هست و نیست تو میشوند

چه میگویم ؟؟؟

 مگر کلمات هم مست میشوند که این گونه بی قرار به نثر در آوردن

تو

هستند!؟

انگار... انگار دوباره پر شده ام از تو شراب طهور من !
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 16:36 توسط مریم بانو |


 

نه دستانت

و نه  نگاهت ؛

من غصه نبود چیزهایی که نداشته ام را نمیخورم !

من غصه دار نداشتن صبر بی تو بودنم !

 حالا بدان باشی یا نباشی من همیشه
غصه دارم!

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 14:0 توسط مریم بانو |


من میدانم ؛ 

مولا خداوند به برکت میلاد تو این ماه را مهمانی گرفته است ...

امشب میلاد کریم این عالم

مبارک من

و

 مبارک تو ...

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1391ساعت 0:37 توسط مریم بانو |


همه باران را دوست دارن حتــــــــــــــا تو!

همعه ستاره ، گل  و عشــــــــــــــق را دوس دارند...

حتــــا تو !

میدانی همه ؛ همه چیزهای زیبا را دوست دارند حتا تو!

نه ....

دیگر اینبار به خودت هم اجاره نمی دهم خودت را دوســت داشته باشی ...

حتا تو !

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1391ساعت 19:59 توسط مریم بانو |


 

حضرت معبود ...

نگاهم کن ؛

چشمانت را نبند و بی وجودم نکن!

وجود من فقط با نگاه زیبای تو در این جهان مصور میشوند !

چشمانت را نبند....

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391ساعت 17:36 توسط مریم بانو |


 

میگویند وقتی انسان غمگین میشود یاد خداوند میکند...

حالا میفهمم چرا این همه عاشقانه

لحظه به لحظه

او را حس میکنم !

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 21:40 توسط مریم بانو |


ماه من ..

چند روزیست گل های آفتابگردان باغچه یمان سربزیرند روزها...

و شبها شاداب...

آنها هم عاشق تو شده اند..!

+ نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1391ساعت 13:59 توسط مریم بانو |


سلام

این اولین حرف مستقیمه

نمیدونم کی میاد و میخونه

دعا کنید برای دلم که داره امتحان میشه

امتحانای خدا تو فصل های امتحانیش سخت تر از میان ترمشه! الانم ماه مبارکه و .....

فقط دعا کنید

یا علی

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1391ساعت 19:4 توسط مریم بانو |


دلم تنگ میشود

چشمهایم باران میخواهد

خدایا فروبردن این همه بغض ...

روزه ها را باطل نمیکند ؟؟!؟

 

(این متن از من نبود از یک عزیز بود... )

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1391ساعت 18:39 توسط مریم بانو |